تازه قالبشو عوض کردم.بالاخره از سیاه دراومد.......
عجله دارم(طبق معمول!) بقیه ش باشه واسه بعد![]()
شیرین من برای غزل شور و حال کو
پر می کشد دلم به هوای غزل ولی
گیرم هوای پر زدنم هست بال کو
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو
تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگ های سبز سر آغاز سال کو
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله قیل و قال کو
قیصر امین پور
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم نداردمن وتو را
یک روز
خوشحال وبی ملال ببیند
زیرا
هر چیز وهر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند....
پس
من با همه ی وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار
دیگر
کاری به من نداشته باشد
....... زنده یاد دکتر قیصر امین پور
بر آستان دری که کوبه ندارد٬
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمی آید.
کوتاه است در
پس آن به که فروتن باشی.
آیینه ای نیک پرداخته توانی بود آن جا
تا آراستگی را
پیش از در آمدن
در خود نظری کنی
هر چند غلغله ی آن سوی در زاده ی باور توست
نه انبوهی ی مهمانان٬
که آن جا
تو را کسی به انتظار نیست.
که آن جا
جنبش٬شاید
اما جمبنده ای در کار نیست:
نه ارواح ونه اشباح ونه قدیسان کافورینه به کف
نه عفریتان آتشین گاو سر به مشت
نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش
نه ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی.ـ
تنها تو
آن جا موجودیت مطلقی٬
موجودیت محض٬
چرا که در غیاب خود ادامه می یابی وغیابت
حضور قاطع اعجاز است.
گذارت از آستانه ی ناگزیر
فرو چکیدن قطره ی قطرانی ست در نامتناهی ظلمات.
" ـ دریغا
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار
می بود!" ـ
......
با این که می دانم نیازی به گفتن نیست ٬شعر از احمد شاملو است.
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نا منتظر.
از بهار
حظ تماشائی نچشیدیم٬
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
*
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ی ناسیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم٬ـ
که بی شایبه ی حجابی
با خاک
عاشقانه
درآمیختن می خواهم.